تبليغاتX
از هر دری

از هر دری

همه چیز اینجا هست! اگر نبود بگو برات میزارم عزیز دلم!

بچه شیعه!

چند روزیه فکرم درگیر یه مساله شده!

اونم این کلمه بچه شیعه ست!

به نظر شما این کلمه یعنی چه؟

اصلا مگه یک بچه میتونه دین یا شریعتی برای خودش انتخاب کنه که همچین کلمه ای باب شده؟

مگه یک بچه فرق بین خوب و بد رو میفهمه که بهش همچین نسبتی میدن؟

شایدم منظورشون از این کلمه مسخره کردن و تحقیر کردن ما بوده! چرا؟

بخاطر اینکه بچه های حیون ها رو اینجوری صدا میکنن!

مثلا میگن بچه نهنگ یا بچه سوسمار یا...

آخه چرا ما اینقدر ساده ایم؟

چرا معصومیت و قدرت انتخاب یک بچه بی گناه رو با این الغاب ازش صلب میکنیم؟

چرا ما ایرانی ها نباید حق انتخاب دین و شریعتی بجز اسلام و شیعه رو داشته باشیم؟

وای به کسی که دین رو به دیگری تحمیل کنه

وای

وای 

همین اتفاق ها و کلمات و الغاب باعث شده جامعه ما با این که اسم جامعه اسلامی رو یدک میکشه یکی از بی دین و قانون ترین جوامع دنیا باشه!

باز هم میگم

و

همیشه گفتم

کمی بیشتر فکر کنیم!

فقط کمی بیشتر!!



+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 8:17  توسط سعید  | 

شب یلدا!

شب یلدا رو به همتون تسلیت میگم!

شاید بگید چرا تسلیت؟؟؟؟؟؟؟


آخه طبق آیین و رسم قدیمی ایران

چون در زمان های خیلی دور مردم اغلب کشاورز بودندو شب یلدا طولانی ترین شب سال بود

دور هم جمع میشدند تا غم این شب و از دست دادن مقداری از محصولشون بر اثر تاریکی رو فراموش کنند

البته یه تبریک هم به هم میگفتند

اما آخر مهمونی شون

چون این شب رو به تموم شدن میرفت و شب ها کم کم کوتاه میشدن

پس

تبریک و تسلیت

راستی یادتون نره یه تیکه چوب جلوی در اتاق خونتون بزارید

آخه اعتقاد بر این بوده که یه مرد هیزم شکن میومده و این قطعه چوب رو برمیداشته و به جاش طلا میزاشته

از این داستان نتیجه میگیرند که خارجی ها پاپانوئل رو از فرهنگ ما کپی کردن

شاد و پیروز و سلامت باشید و عمرتون مثل شب یلدا طولانی !

دوستتون دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 18:31  توسط سعید  | 

امام حسین !

با سلام خدمت دوستان گرامی

می خواستم محرم حسینی رو به همتون تسلیت بگم!

ولی یک سوال برام پیش اومد اینکه آیا ما باید برای امام حسین گریه کنیم یا اینکه ...

امام حسین برای سوزوندن دل ما اون عمل بزرگ رو انجام داد یا برای اینکه ما به چیز های فراموش شده مثل انسانیت و خدا شناسی فکر کنیم!

نمی دونم اما به نظر من این سبک عزا داری نه در شان امام حسین است نه به هدف های اون مرد بزرگ الهی توجهی می کنه!

امیدوارم هر کاری که میکنیم در مسیر الهی و برای رسیدن به درک درست از وقایع بزرگ باشه!

البته

دور از انصافه که بگیم این سبک عزاداری بی تاثیره

اما بهتره به جای تو سر و کله زدن خودمون و در بعضی موارد دیگرون کمی بیشتر فکر کنیم

نظر شما چیه؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 22:13  توسط سعید  | 

تبدیل اسم خودتون به ژاپنی!!!!!!

سلام دوستای خوبم

امروز تو یه جمعی بحث سر اسم های ژاپنی بود

یه قاعده ابداء کردیم که اسمتون رو تبدیل به اسامی ژاپنی میکنه

اسم هاتونو تو نظرات به ژاپونی بزارید

تو پست بعد نظز سنجی میزاریم که کدومش قشنگ تره!!!!!!

اسم خودتون رو تبدیل به انگیلیسی کنید بعد ببرید به قاعده زیر

A-ka
B-tu
C-mi
D-te
E-ku
F-lu
G-ji
H-ri
I-ki
J-zu
K-me
L-ta
M-rin
N-to
O-mo
P-no
Q-ke
R-shi
S-ari
T-s
U-do
V-ru
W-mei
X-na
Y-fu
Z-zi

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت 0:3  توسط سعید  | 

شوق دیدار

شوق دیدار


بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم


وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم



Room
گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ



Windows
و Hard و Mother Board
همگی دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت


یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است


باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم


روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم


تا به دام تو درافتم همه Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت



Hard
بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم


نکنی دیگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 23:34  توسط سعید  | 

گوگل رو بدست خودتون نابود کنید!!؟؟

تعجب نکنید!

من خودم این کارو کردم!

این لحظه تاریخی رو از دست ندید!

کافیه به لینک زیر برید و کلید واژه (از هر دری) رو سرچ کنید اگر نمی تونید فارسی تایپ کنید (snsnsn.blogfa.com) رو سرچ کنید!


نابودگر


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 13:35  توسط سعید  | 

بهترین لحضات زندگی از دیدگاه چارلی چاپلین!


تو این پست مطلبی رو میزارم که توی یه مجله خوندم

برام خیلی جالب بود

به نظرم رسید برای شما هم جالب باشه

امیدوارم لذت ببرید


 بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love

عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach

آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation

بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place

برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio

به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside

به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm

از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam

آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to

کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year

توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces

برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours

تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason

بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you

بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours

از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !

To hear a song that makes you remember a special person

آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره

To be part of a team

عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top

از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends

دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person

وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !

To pass time with your best friends

لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy

کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed

یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach

عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you

یکی رو داشته باشی که بدونید دوستت داره

To laugh .......laugh. ........and laugh ...... remembering stupid things done with stupid friends

یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ........ باز هم بخندی

These are the best moments of life....

اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them.

قدرشون روبدونیم


"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"

زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 23:46  توسط سعید  | 

پابلو نرودا ــــــــــــ(((به آرامی آغاز به مردن میکنی)))ــــــــــــ

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نكنی.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند.

 

به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی …

اگر روزمرّگی را تغییر ندهی

اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‏كنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سركش،

و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر می‌كنند،

دوری كنی . .. .،

 

تو به آرامی آغاز به مردن می‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت،‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگر ورای رویاها نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل یك بار در تمام زندگی‏ات

ورای مصلحت‌اندیشی بروی . . .

-

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

 

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نكن

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 10:7  توسط سعید  | 

موضوع انشا : کشور خارج کجاست؟

خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
مملکت خارج جایی است که همه در آن با ناموس همدیگر کار دارند !
در حالی که در مملکت ما چند نفر با ناموس همه کار دارند !!!

کشور خارج جایی است که رییس جمهورشان بیشتر از یک دست لباس دارد بس که تشریفاتی و مرفه است !
تازه در خارج کراوات هم می زنند که همه میدانند یک جور فلش و علامت راهنمای رو به پایین است !

خارجی ها همه غرب زده هستند بی همه چیز ها !!!
مردم خارج ، همیشه مست هستند و دائم به هم میگویند: یو آر ... !!!
اما در اینجا ما همیشه در حال احوال پرسی از خانواده طرف مقابل هستیم بس که مودب و بافرهنگیم !

ما در ایران خیلی همه چیز داریم ! نان ، مسکن و حتی به روایتی آزادی !
اما فرق اصلی ما در این است که خودمان میگوییم این ها را نداریم ، ولی مقاماتمان میگویند دارید !
و ما از بس که نفهم هستیم ، اصرار میکنیم و میگوییم پس کو ؟!!!
آن وقت آنها مجبور میشوند گشت درست کنند و به زور به ما حالی کنند که ایناهاش !!!
در خارج اما اینطوری نیست بس که آنها بی منطق هستند !

خارج جای عقب افتاده ای است که گشت نسبت ندارد ! آن ها برای لاک زدن جریمه نمیشوند !
در خارج هنوز نفهمیده اند که رنگ سیاه مناسب تابستان است !
خارجی ها بس که دین و اعتقاد ضعیفی دارند ، با دیدن موی نامحرم ، هیچ چیزیشان نمی شود !!!
اما ما اگر یک تار مو ببینیم ، دچار لرزش می شویم ! بس که محکم است این اعتقاداتمان !

خارجی ها فکر میکنند ما در جنگ جهانی هستیم چون کوپن داریم و سهمیه بندی !
آنها وقتی جنگ جهانی میکردند همه چیزشان سهمیه بندی بود !
ما همیشه در حال جنگ جهانی هستیم ! بس که رییس جمهورها و رهبرمان منتخب ما هستند !

آنجا کشیش ها و پاپ حوزه علمیه ندارند بس که بی فرهنگ هستند !
خارجی ها بس که بی دین و کافر هستند ، نمی دانند ازدواج از نوع موقت چیست !
خارجی ها بس که سوسول هستند می گویند مرد با زن برابر است و
هیچ استاد پاک و مطهری نبوده که بهشان بگوید نخیر ! هر 4 تا زن میشود یک مرد !!!
ما استاد پاک و مطهری داشتیم که استاد اخلاق بود و پسرش هم برای
نشان دادن اصل و نسب پدرش ، در مجلس به یکی دیگر گفت : فیوز !!!
البته او قبل از فیوز یک ( پ ) هم گذاشت که ما نفهمیدیم چرا !

آن ها بس که بی فرهنگ هستند در کلیسا با کفش می روند و عود روشن میکنند، در حالی که همه می دانند لذت حرف زدن با خدا در بوی جوراب مخلوط با گلاب است !

آن ها تمام شعر های مذهبی خود را با آهنگ میخوانند، بس که الاغند،
در حالیکه وقتی آدم با خدا حرف میزند ، اجازه ندارد شاد باشد !
خدا خیلی ترسناک است و هیچکس جز ایرانی ها نمیداند این را !

ما قطب جهان اسلامیم در حالی که خارج در جهان اسلام هیچ چیز نیست !
ما میدان آزادی داریم ولی خارجی ها فقط مجسمه آزادی دارند !!!
و هر بچه ای میداند که اصلا مجسمه یعنی هیچ کاره ! پس ما آزادی داریم ولی خارجی ها ندارند !

آن ها خواننده هایی دارند که همش اعتراض میکنند بس که بی ادبند ،
در حالی که خواننده های ما میخوانند همه چی آرومه بس که هنرمندهای مودبی هستند !

آن ها بس که به بزرگترشان احترام نمیگذارند ، هیچ وقت آل پاچینو و جرج کلونی و آنجلینا جولی را ،
نمی فرستند دست بوس اسقف و پاپ تا بلکه عبرت بگیرند و کار بد نکنند در فیلم ها !

ما در ایران تعداد صندلی های دانشگاه هایمان از متقاضی ها بیشتر است بس که علم داریم !
فیلم های ما در ایران هیچ وقت پایان غمگین ندارد بس که ما شادیم ،
ولی خارجی ها همه افسرده هستند و همه اش در فیلم ها در حال خون ریزی و کارهای بد بد !
در حالی که همه میدانند لذت هر فیلمی به عروسی انتهای آن است !

آن ها بس که سوسول هستند هر 4 سال یک نفر میشود همه کاره مملکتشان ،
ولی ما همیشه گفته ایم که حرف مرد یکی است و هیچ کس عوض نمیشود !

ما در ایران خانواده خود را خیلی دوست داریم و هر وقت کاره ای شدیم ،
تمام فک و فامیل خود را میکنیم مدیر !
اما آن ها بس که بنیان خانواده قوی ندارند ، این کارها را بلد نیستند !

ما از این انشاء نتیجه میگیریم که خارج جای بدی است !
خارج جایی است که همه آدم ها در آن ایدز دارند !
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 18:49  توسط سعید  | 

شعر خیلی قشنگ از قیصر امین پور!

پیش از اینها فکر میکردم خدا

خانه ای دارد کنار ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج و بلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از از تاج او

هر ستاره پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او آسمان

نقش روی دامن او کهکشان

رعد و برق شب طنین خنده اش

سیل و طوفان نعره ی توفنده اش

دکمه ی پیراهن او آفتاب

برق تیر و خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویربود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین

بود ،اما میان ما نبود

مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه میپرسیدم از خود از خدا

از زمین از اسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جو از کار او کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش آتش است

آب اگر خوردی جوابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت میکند

کج گشودی دست ،سنگت می کند

کج نهادی پا ی لنگت می کند

تا خطا کردی عذابت می دهد

در میان آتش آبت می کند

با همین قصه دلم مشغول بود

خوابهایم خواب دیو و غول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا …

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود …

مثل تمرین حساب و هندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صد ها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادیم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر اینجا کجاست

گفت اینجا خانه ی خوب خداست

گفت اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضویی دست ورویی تازه کرد

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟

گفت :آری خانه ی او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرینتر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست معنی می دهد

قهر هم با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی ست

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیکتر

از رگ گردن به من نزدیکتر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او راهم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود

می توانم بعد از این با این خدا

دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان در بارهی گل حرف زد

صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علف ها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان در باره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان و آشنا

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 16:4  توسط سعید  |